دامادي عقيل
ديشب ماماني و خاله فاطمه عروسي دعوت بودن ( حتي دايي مصطفي با خانواده... كه هنوز تشكيل نشده ) اما ما دعوت نبوديم ... نامزد دايي نمي خواست بياد براي همين من و علي خودمونو انداختيم به هيچ كي نگينا .........نه بابا خودم به آقا داماد گفتم (بيچاره نتونست كه مارو بيرون كنه ). عروس كشون هم ما با ماشين مامان بوديم ... خيلي جالب بود ... اما بعد از اون همه خوش گذشتن شب كه رسيدم خونه ، همسري گفت سيد محمد سكته كرده (هسر خواهر شوهرم)عروسي كوفتم شد ... خيلي ناراحت شدم . به مهري تماس گرفتم حال آقا سيد محمد را بپرسم خدارا شكر بهتر بود اما گفت چند هفته ديگه عمل قلب داره . خيلي غصه خوردم .اگه براشون دعا كنيد ممنون ميشم . ...











