گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

دامادي عقيل

ديشب ماماني و خاله فاطمه عروسي دعوت بودن ( حتي دايي مصطفي با خانواده... كه هنوز تشكيل نشده ) اما ما دعوت نبوديم ... نامزد دايي نمي خواست بياد براي همين من و علي خودمونو انداختيم به هيچ كي نگينا .........نه بابا خودم به آقا داماد گفتم (بيچاره نتونست كه مارو بيرون كنه ). عروس كشون هم ما با ماشين مامان بوديم ... خيلي جالب بود ... اما بعد از اون همه خوش گذشتن شب كه رسيدم خونه ، همسري گفت سيد محمد سكته كرده (هسر خواهر شوهرم)عروسي كوفتم شد ... خيلي ناراحت شدم . به مهري تماس گرفتم حال آقا سيد محمد را بپرسم خدارا شكر بهتر بود اما گفت چند هفته ديگه عمل قلب داره . خيلي غصه خوردم .اگه براشون دعا كنيد ممنون ميشم . ...
9 ارديبهشت 1392

به اسم علي به كام من(به قول قديميا)

چند وقت پيش يكي از دوستام گفت : اين وبلاگ علي جونه يا دفتر خاطرات تو ؟ لحظه اول فكر كردم از وبلاگ علي خوشش نيومده  اما بعد كه وبلاگ مرور كردم با خودم گفتم طفلي راست ميگفته . دوستاي عزيزم من ذاتا از نوشتن روزمره زندگي ام خوشم مي آيد . چون وقتي ناراحتم و در دلم غصه دارم  نوشتن منو سبك ميكنه و خاطرات شيرين هميشه با يادآوري شون به من اميد ميده . جالب اينجاست كه من از چهارده سالگي كه كلاس دوم راهنمايي بودم تا قبل از ازدواجم خاطراتم را مينوشتم و الان هم چند دفتر خاطرات با نام هاي متفاوت دارم . از مرور دفترام هم خيلي لذت ميبرم . اما بعد ازدواج فرصت فراهم نشد ادامه بدم . الان دوباره اين امكانو ني ني وبلاگ به من داده كه روزمره زندگي خود...
9 ارديبهشت 1392

مادرم دوستت دارم

امروز روزِ توست، ای مهربان‌ترین فرشته‌ی خدا. بگو چگونه تو را در قاب دفترم توصیف کنم؟ صبر و مهربانیت را چطور در ابعاد کوچک ذهنم جا دهم؟ آن زمان که خط خطی های بی‌قراری ام را با مهر و محبّتت پاک می‌کردی و با صبر و بردباری کلمه‌ به کلمه ی زندگی را به من دیکته می‌گفتی خوب به خاطرم مانده است. و من باز فراموش می‌کردم محبت تشدید دارد. در تمام مراحل زندگی، قدم به قدم، هم پای من آمدی، بار ها بر زمین افتادم و هر بار با مهربانی دستم را گرفتی. آری، از تو آموختم، حتی در سخت ترین شرایط، امید را هرگز از یاد نبرم.   یادم نمی‌رود چه شب ها که تا صبح بر بالینِ من، بوسه بر پیشانیِ تب دارم...
5 ارديبهشت 1392

ماموريت به قاين

ديروز يه ماموريت به قاين تو برنامه كاري من اومد . ساعت 8 صبح به من گفتن خودتو آماده كن بايد ماموريت بروي قاين . من هم با عجله خودمو آماده رفتن كردم . واي چي بگم از مسير سرسبز و فوق العاده زيباي بهاري اطراف جاده ... ( شنيدن كي بود مانند ديدن ) در مسير با دوربين از داخل ماشين از طبيعت زيبا عكس ميگرفتم . كه آقاي راننده به من گفت جلوتر نگه ميدارم كه عكس بگيرين . وقتي از ماشين پايين شدم چه عطري مي آمد انگار گل ياس و محمدي ... كاشتن  ... انگار داخل يه باغ پر از گل كه باغباني داره هميشه به آن ميرسه وارد ميشي .... چقدر باغبان خوش سليقه  اي . همه بيابان سبز ...  خداي بزرگ و مهربان چقدر بزرگي ... بيابان به اين عظمت شده يه باغ زيبا ......
5 ارديبهشت 1392

تولد همسري

ديشب تولد همسري بود . منم از سركار اومدم نهار نخورده رفتم سراغ درست كردن كيك و سالاد توپي . كيك شكلاتي درست كردم و روي اونو با دراژه تزيين كردم متاسفانه عكس نگرفتم . هي خوب شده بود. سالاد توپي هم درستيدم . شب هم با مامانو  و فاطمه قرار گذاشتيم بريم بيرون . ساعت 9 مامان اومد دنبالم . اول علي را برديم پارك (خودمون هم الاكلنگ بازي كرديم ، منو علي يه طرف مامان هم اون طرف ) بعد از بازي كردن رفتيم آژانس پيش دايي و بابامو  و شوهر خاله فاطمه . اونجا مونديم تا همسري هم اومد شام خورديم بعد هم مراسم تولد و كيك خوردنو ... جاتون خالي خيلي خوش گذشت ... عزيزم تولدت مبارك ...
5 ارديبهشت 1392

تولد بابا مرتضی

امشب تولد همسری هست . تولدت مبارک  عزیزم میلاد تو طلوع نور در قلبی مه گرفته بود نفسی گرم در فضای سرد و غریب گلی شکفته در بهار تولد یک شعر دلنشین شعری در واژه های نگاهت و در قافیه های کلامت تولدت مبارک     ٢٩ سالگیـــــــــــــت مبـــــــــــارک عزیزم هوراااااااااااااااااااااا دست دست دست دست دست   از طرف فهیمه ( عشقت ) بریم سراغ کیک بدو شمعا رو فوت کن که صد سال زنده باشی ...
3 ارديبهشت 1392

نقاشي علي

علي مامانش ديروز نشسته بود و نقاشي ميكشيد . من آشپزخونه بودم كه منو صدا زد مامان بيا بيا . رفتم پيشش نقاشي شو به من نشون داد گفت مامان باب اسفنجي كشيدم . خداي من مامان قربون اون مغز كوچولوت بشه كه اينقدر بزرگ فكر ميكنه و به تصوير ميكشه   باب اسفنجي به قلم گل پسرم اينم عكسايي هست كه علي با دوربين گرفته و گفته مامان بزاري تو سايت   ...
3 ارديبهشت 1392

مقدمات تولد كفشدوزكي عسل

معصومه دختر خاله طيبه از من خواست در تزيينات جشن تولد عسل دخترش كمكش كنم . ديشب رفتم خانه اش و جشن تولد كفشدوزكي را پيشنهاد دادم ... خلاصهههههه مقدمات را مهيا كرديم .كيك را هم سفارش داديم فقط مونده بادكنك وشمع كه فردا ميگيريم .. اينم چند تا عكس ... اينم خود عسلم ... عروس خانوم ... بخورمت ...   عسلم در جشن تولد فاطمه زهرا HAPPE BRITH DAY ASAL JAN عسلم ساعت 3 صبح دنيا آمده اينم فلش  هدايت مسير جشن تولد لباس عسل جان كه بالاش با پر براش بلوز درست كردم بقيه هم دامن توتو اينم كيك تولدي كه سفارش داديم تا چي از كار در بيارن بقيه عكساي تولد در پست هاي آينده انشاالله ... ...
29 فروردين 1392